ماجرای عجیب رزمنده ای که تا مرز شهادت رفت/از آتش زدن کتابخانه منافقین در یاسوج تا فرار از بیمارستان شیراز برای حضور در جبهه +فیلم

همزمان با سالروز حماسه بزرگ آزادسازی خرمشهر از دست دژخیمان بعث عراق گفتگویی با آزاده و جانباز 8 سال دفاع مقدس داشتیم که نزدیک به 10 سال در زندانهای مخوف عراق سختی و شکنجه های بسیار دید.

به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس، همزمان با سالروز حماسه بزرگ آزادسازی خرمشهر از دست دژخیمان بعث عراق گفتگویی با آزاده و جانباز 8 سال دفاع مقدس داشتیم که نزدیک به 10 سال در زندانهای مخوف عراق سختی و شکنجه های بسیار دید.مشروح گفتگو با یدالله شاهمرادی در ادامه به همراه فیلم بخشی از صحبت های وی آمده است:

 

صبح زاگرس:ابتدا خودتان را برای مخاطبین معرفی کنید:

شاهمرادی: در ابتدا یاد و خاطره شهدای انقلاب اسلامی،شهدای دوران 8 سال دفاع مقدس، مدافعین حرم، شهدای امنیت، شهدای سلامت و دیگر شهدا را گرامی می داریم و امیدواریم سر سفره حضرت اباعبدالله مهمان باشند.

بنده یداله شاهمردای متولد سال 1343، دوران کودکی را در شیراز و بعد هم از دوران سوم ابتدایی همراه خانواده به یاسوج آمده و اینجا ساکن شدیم.

 

صبح زاگرس: قبل از پیروزی انقلاب چه فعالیت هایی داشتید.

شاه مرادی: قبل از انقلاب در مدرسه که بودیم چون همراه با والدین به مساجد و روضه اباعبدالله می رفتیم، تا اندازه ای که در وجودمان بود از اسلام یاد گرفتیم، هنگامی که زمزمه انقلاب بود در کارهای فرهنگی شرکت داشتم. یاسوج هم جرقه ای شد ، ما هم در انقلاب سهمی داشتیم که این سهم با حمایت بزرگان منطقه به خصوص مرحوم حاج خلیفه صلاحی و حاج خیراله صفایی بود؛ این افراد به ما یاد  می دادند که چه کنیم، بیانیه های امام را شبانه پخش می کردیم و دیوارهای شهر را رنگ آمیزی می کردیم.

 

قبل از دفاع مقدس در مسجد صاحب الزمان یاسوج بودیم، از بدو پیروزی انقلاب به دستور امام پایگاه هایی تشکیل دادیم که با مجاهدین و منافقین خلق مبارزه می کردیم، یاد دارم سر چهار راه سبزی فروش ها منافقین کتابخانه داشتند. روبروی کتابخانه کانون فرهنگی سپاه پاسداران بود که برادر عزیزمان سرهنگ عبدل عباسی مسئول روابط عمومی بودند،ایشان خیلی مرا کمک کردند،همدم و کمک کارم بودند.

 

وی کسی بود که مرا از دست کتک خوردن هایی که مجاهدین در کوچه مرا اذیت می کردند، نجات می داد و  اولین کسی بود که در مسجد اعلام کرد اگر یک مرتبه دیگر دستی بر روی آقای شاه مرادی بلند شد یا قطره خونی از وی ریخته شد من هیچ یک را زنده نگه نمی دارم.

 

 نقشه داشتیم که کتابخانه را جمع کنیم، از اول انقلاب مشخص بود که روش منافقین خارج از منش انقلاب است، دنبال منافع خود بودند و می خواستند مملکت را دو دستی تقدیم دشمنان کنند،  عده ای گفتند که کتابخانه را آتش بزنیم اما عده ای دیگر گفتند احتمال دارد داخل کتابخانه قرآن باشد و در آتش بسوزد، ممکن است از این کارها علیه بچه انقلابی ها سوء استفاده کنند؛سرانجام ما درها را باز کردیم،قرآن ها را با احترام بیرون آوردیم و کتابها را بیرون آوردیم و بعد کتابخانه را آتش زدیم.

 

صبح زاگرس:زمان شروع جنگ تحمیلی شما کجا بودید و چه شد به جبهه اعزام شدید؟

شاه مرادی: شروع جنگ همزمان بود با غائله کردستان و نو تاسیس بودن برخی از نهادها مانند سپاه پاسداران؛ با توجه به اینکه من نیروی ذخیره سپاه و بسیجی بودم و شور و حال انقلاب را داشتم،به منطقه کردستان اعزام شدم زمانی که مقام معظم رهبری و مرحوم هاشمی رفسنجانی جزو شورای جنگ بودند و در کردستان حضور داشتند ، بنده هم همان زمان در کردستان بودم.مدتی را با کومله و دموکرات ها مبارزه کردم تا در 31 شهریور 59 بعد از گذشت 15 روز از شروع جنگ در منطقه جنوب به شهرهای خرمشهر و اهواز رفتم و فعالیتم در جبهه از آن زمان شروع شد و در عملیات های متعددی هم شرکت داشتم.

 

صبح زاگرس:از حال و هوای اول جنگ  و جبهه بگویید.

شاه مرادی:با توجه به اینکه سن ما پایین بود و شور و علاقه زیادی برای حضور در جبهه داشتیم،خانواده ها ممانعت می کردند حتی خود سپاه بخاطر سن کم ما هم ممانعت می کرد، کسانی داشتیم که از سن من پایین تر بودند التماس می کردند اما اجازه اعزام نمی دادند،گاهی عده ای شناسنامه ها را دستکاری می کردند تا سن خود را برای پذیرش کاهش دهند.بالاخره ما به پادگان عبدالله مسگر شیراز (پادگان امام حسین(ع) کنونی) اعزام شدیم.

 

از طریق شیراز هم چندین مرتبه به عملیات های مختلف رفتم. پنجم مهرماه سال 60 در عملیات حصر آبادان، تپه های الله اکبر و طریق القدس با همرزمانی مانند سردار الوند نسب،سرهنگ وکیلی، گوهری و یادگاری شرکت کردم ؛بعد از آن در چزابه زخمی شدم مرا به بیمارستان جندی شاپور اهواز اعزام کردند و از آنجا به بیمارستان امین اصفهان اعزام کردند و حدود یک ماه و نیم بستری بودم بعد بیمارستان سلمان فارسی شیراز، که از این بیمارستان با وجود زخمی بودن به سمت جبهه فرار کردم.

 

در عملیات فتح المبین چون زخمی و بستری بودم، حضور نداشتم، عصر روز نهم اردیبهشت 61 ما از آنجا به سمت تپه های 182 حرکت کردیم که یک روز بعد و بعد از یکسری عملیات که آرپی جی زن ها 14 تانک دشمن را نابود کردند، تعداد ما 27 نفر بود، نعل اسبی ما را محاصره کردند در نزدیکی یک دره بود،آنجا مقاومت و جانفشانی کردیم تا 15 نفر از بچه ها را فراری دادیم دو نفر هم شهید دادیم و بقیه به اسارت درآمدند.

 

صبح زاگرس: روزهایی که عملیات نبود چگونه می گذشت و چه کارهایی انجام می دادید؟

شاه مرادی: بعضی وقت ها ما عملیات نداشتیم، به ما اجازه می دادند حدود 5 ساعت برای استحمام و استراحت به شهر برگردیم، وقتی داخل سنگرها برمی گشتیم همه چهره های نورانی داشتند. می توانم به جرات قسم بخورم کسانی که به شهادت رسیدند، قبل از شهادت به آنها الهام شده بود که به شهادت می رسند.

برای نمونه شهید عبدالستار محمدی که اهل یاسوج بودند و چهره ای دلربا و هیکلی خوش تیپ و چهره ای نورانی داشتند ایشان 75 کیلو وزن داشتند و می دانست به شهادت می رسد و شب قبل از شهادت به ما گفت که از بین شما می روم و به شهادت می رسم، ما هم که شور و حال معنوی داشتیم به او می گفتیم "اگر شهید شدی، سلام ما را به حضرت اباعبداله(ع) برسان و به او بگو که ما هم دوستدار تو هستیم".

 

یادم می آید شبهای جمعه همه رزمندگان در سنگرها جمع می شدند و راز و نیاز می کردند و دعای کمیل، مناجات شعبانیه و دعای ندبه را در سنگرها زمزمه می کردند؛ شور و حال این شرایط را نمی توانم وصف کنم .

 

یاد دارم یکی از شهدایی که اهل دارشاهی بویراحمد بود و 15 سال سن داشت ایشان هم می دانست که چه موقع شهید می شود، خیلی از بچه ها را دیدم که اعلام می کردند که فردا بین شما نیستیم، ما را حلال کنید ؛همدیگر را بغل می کردیم و درخواست شفاعت می کردیم که واقعا این شور و حال وصف شدنی نیست.

 

صبح زاگرس:ماجرای اسارت شما چگونه بود؟

شاه مرادی: من که از ناحیه پا زخمی بودم و از بیمارستان سلمان فارسی شیراز فرار کرده بودم و هنوز گچ پایم بسته بود، به سمت اهواز حرکت کردم وقتی برخی وضعیتم را می دیدند، می گفتند نمی توانی در عملیات شرکت کنی به همین خاطر گچ پایم را در پادگان گُلف اهواز باز کردم.

 نهم اردیبهشت 61 به سمت دو منطقه حرکت کردیم یک راه 20 کیلومتر به نیروهای عراقی فاصله داشت و راه دیگر سه کیلومتر که ما از راه 20 کیلومتری رفتیم. یادم هست همان موقع 27 نفر بودیم که می خواستیم به سمت تپه های 182 حرکت کنیم چلو مرغ به ما داده بودند ،چون ظرفی نبود غذا را داخل دستمان ریختند که به شوخی به بچه گفته بودم این آخرین چلومرغی است که داریم می خوریم واقعا هم آخرین چلومرغی بود که در خاک ایران خوردیم.

 

به سمت پشت توپخانه های عراق حرکت کردیم. تپه های 182 در خاک ایران است که به تصرف عراقی ها درآمد .چندین بار این تپه ها بازپس گیری می شد که گاهی دست ما و گاهی دست عراقی ها می افتاد.ما پشت توپخانه ها مستقر شدیم و به طور دقیق عراقی ها و مهمات آنها را رصد کردیم، موقع برگشت چون عراقی ها بر ما مشرف بودند ما را دیدند و شروع به تیراندازی کردند که یکی از بچه ها که اهل قطب آباد جهرم فارس بود، در دم شهید شد.

 

یکی دیگر از بچه ها تیرخورده بود و زخمی بود در همین حال بچه های آرپی جی زن به خاطر اینکه فاصله ما با عراقی ها کم بود شروع به شلیک آرپی جی کردندو 14 دستگاه تانک دشمن را منهدم کردند.در مسیر برگشت عراقی ها به حالت نعل اسبی ما را محاصره کردند حدود 100 متر به دره ای فاصله داشتیم و با سرگرم کردن آنها 15 نفر که از بچه های سپاه بودند و آرم داشتند موفق شدند به عقب برگردند ؛یکی از ما شهید،یکی زخمی و 10 نفر که سالم بودیم هم اسیر شدیم که کم کم جلو آمدند و همه ما را دستگیر کردند.

 

یک نفر زخمی هم دیدم که تانک بر روی بدن مبارکش آمد و او را به شهادت رساند.در این لحظه ها پشت سرمان را که نگاه کردیم دیدیم نیروهای خودی در حال جلو آمدن به سمت ما هستند،عراقی ها به ما نزدیک شدند و صورتهای ما را بوسیدند تا شاید بچه های دیگر با این دیدگاه که با اسرای مهربانی می شود،خودشان را تسلیم کنند. موقعی که 50 متر ما را بردند پشت خاکریز، کتک زدن ها شروع شد که لبها تشنه،بدن ها زخمی و خاکی و گرسنه بودیم، حدود 200 متر ما را عقب تر بردند در سنگرهای فرماندهی شان آنجا ما را یک صف واداشتند و اعلام کردند ما را یک درمیان می کشند، می گفتند چون شما تانکها را منفجر کردید به صورت قرعه یک در میان شما را می کشیم.

 

نفر اول را کشتند،نفر سوم را کشتند،نفر پنجم من بودم که وقتی می خواستند مرا بکشند من سوره تکویر را بلد بود، خواندم به آیه بای ذنب قتلت رسیدم که یکمرتبه یکی از سروان های عراقی که فارسی بلد بود گفت :"نکشید او مسلمان است" خلاصه خدا نخواست که ما شهید شویم، یعنی لیاقت شهادت نداشتیم اما آن دو نفر همرزم ما لیاقت داشتند. بعد دست و صورت های ما را بستند و به سمت شهر الاماره و مدرسه فلسطینی ها انتقال دادند.

 

صبح زاگرس:در زمان علمیات از خاطرات و لحظه های شهادت و زخمی شدند همرزمان بگویید:

شاه مرادی:خدا رحمت کند شهید غلامحسین بادفر را ،اهل چرام بود.ایشان در عملیات بین المقدس کنارم بود فاصله مان نیم متر نبود، تانک عراقی داشت جلومی آمد داد زدم که تانک عراقی را بزن،یکمرتبه دیدم غلامحسین نیست متوجه شدم که روی زمین افتاده و تیر تانک به دهانش اصابت کرد و به شهادت رسید دیدم زیرگلو چیزی داشت می گفت اما متوجه نشدم یکمرتبه سرش را روی پاهایم گذاشتم جان به جان آفرین تسلیم کرد ؛خودم با دستانم چشمانش را پایین آوردم و بستم. ایشان یادم می آید صوتی زیبا داشت که زبانزد عام و خاص بچه ها بود. هم شعر ادبی و هم شعر دشتی و غمگین می خواندند.

شهید دیگری که نزدیک به 50 متر با من فاصله داشت، شهید عبدالستار محمدی بود که گلوله آرپی جی 11 به ایشان خورد و بدنش تکه تکه شد و خودم تکه های بدنش را در گونی گذاشتم، آقای گوهری و سرهنگ وکیلی(همرزمان) شاهد هستند که این کار را کردم، یادم میاد از 75 کیلو وزن این شهید تنها 25 کیلو از بدن مبارکش جمع آوری شد.

ادامه دارد...

انتهای پیام/


تاريخ انتشار: ۱۳۹۹/۳/۳  |  ساعت انتشار: ۲۰:۱۶  |  کد خبر: ۸۶۴۴۸۴۸  |  منبع: صبح زاگرس  | 

نظر شما

- از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری نمایید.
- از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمایید.
نام:
ایمیل:  
نظر:  
کد امنیتی :
 

ارسال
  • پربیننده‌ترین اخبار ۴۸ ساعت گذشته

  • پربیننده‌ترین اخبار ۲۴ ساعت گذشته

  • پربیننده‌ترین اخبار ۶ ساعت گذشته

  • پربیننده‌ترین اخبار اخبار عمومی